خیلی ها به این معتقد هستن که وبلاگ یه صفحه شخصی هست و هر چی که دوست باشیم میتونیم تو این صفحه شخصی بنویسیم شاید این نظر درست باشه ولی نظر من این نیست به نظرم من همینطور که مسئول حرف زدن، حرکات و تمام اعمال و رفتارم هستم مسئول نوشتن و قلم خودم هم هستم. من دوست دارم مثل اکثر شما از موضوعات مختلف و ابعاد مختلف زندگیم و اعقاید و اعتقاداتم و اتفاق های روازنه ام بنویسم ولی خب الان در یه شرایط خاصی قرار دارم که میشه گفت بقیه ابعاد زندگیم را تحت شعاع قرار داده و هر وقت می خوام شروع به نوشتن کنم خود به خود قلمم میره سمت منفی نوشتن. شاید از دید خیلی از شماها این شرایط الان زندگی من هست و منم باید راجع بهش بنویسم ولی من خودم دوست ندارم نوشته های من انرژی منفی و شکست و شاید یاس و نا امیدی را به خواننده ها انتقال بده و همینطور که گفتم من خودم را مسئول نوشته ام می دونم. دوست دارم اگه نکته آموزنده ای در نوشته هام نیست، حداقل غم و غصه و انرژی منفی هم نباشه. خیلی فکر کردم و تصمیم گرفتم فعلا ننویسم. تا زمانی که حس کنم تونستم به زندگی عادی ام برگردم. که نمی دونم چقدر طول میکشه.
اصلا نمی خوام شما را ناراحت کنم امیدوارم درکم کنید شاید باورتون نشه ولی این وبلاگ یکی از معدود دلخوشی های زندگیم هست که خب مجبور شدم ازش فعلا بگذرم. من حداقل چهار، پنج تا دوست با سابقه دوستی هفده، هجده سال و کلی دوست دیگه دارم ولی باور کنید هیچکدوم نتونستن اینقدر که شما تو این مدت به من کمک کردید کمک کنن. خوشحالم که تونستم دوستای فهمیده و بی نظیری مثل شما پیدا کنم از همین الان دلم براتون تنگ شده به همتون مرتب سر میزنم. شما هم میتونین به من ایمیل بزنید در ضمن به قسمت نظراتت این پست هم همیشه سر میزنم میتونیم از این طریق هم با هم در ارتباط باشیم. مواظب خودتون باشین.
* ببخشید ولی کامنت های این پست را جواب نمیدم
برای تو
تو که کشیدهای میدانی
دایره در نقطهی ِ شروع
به پایان میرسد*
*علیرضا روشن
۱ـ تو خبرها نوشتن که می خواهند تهران را با هواپیما آبپاشی کنن تا رطوبت ایجاد کنن و اثرات آلودگی هوا را کم کنن. تصمیم دارن با ۵ هواپیما این کار را انجام بدهند. هواپیما ها هم فکر میکنم از مدل هواپیماهای مخصوص سم پاشی باشه. این کار اینقدر عجیب و غریب هست که واقعا نمیشه چیزی در موردش نوشت. پیشنهاد میکنم کسایی که تصمیم گیرنده انجام همچین کاری هستن را یک مدت جایی مخفی کنن تا یک دفعه خدایی نکرده از سوی بلاد کفر دزدیده نشن. این مسئله برای منی که تو این کار هیچ تخصصی ندارم اینقدر عجیب و خنده دار هست دیگه نمیدونم کسایی که متخصص هستن و همچین خبرهایی را می شنون چه حالی بهشون دست می ده. فکر کنم آقایون تهران را با باغچه خونشون اشتباه گرفتن به نظرم این کار مثل این می مونه که حیاط خونمون آتیش گرفته باشه بعد ما بریم طبقه دوازدهم رو پشت بام و از اونجا تف کنیم تو حیاط تا آتیش خاموش بشه. ولی نه از این هم مسخره تر و غیر عقلانی تره. واقعا مگه این ۵ هواپیما چقدر گنجایش داره؟ آیا این کار که فقط سلب مسئولیت هست تا بگن بی کار ننشستیم و داریم کاری برای رفع آلودگی هوا انجام می دیم غیر از توهین به شعور مردم و اسراف آب فایده ای دیگه ای هم داره؟ فقط خواهش میکنم اگه می خوان از هواپیماهای بیشتری استفاده کنن زودتر خبر بدن تا از تهران بریم بیرون. چون حتما چند تا از این هواپیماها سقوط میکنن. بریم خارج از تهران تا حداقل هواپیماهایی که سقوط می کنن رو سرمون نیافته.
۲- چند روز پیش که داشتم از جلوی تلویزیون رد می شدم دیدم ضرغامی داره با خانومی که خواننده لالایی تیتراژ آخر سریال مختار نامه هست حرف میزنه نشنیدم که چی میگه اما حتما داشت ازش تجلیل می کرد. اگه این اتفاق در دولت های قبلی می افتاد و صدای یک زن از تلویزیون پخش می شد همین آقایون فریاد وا اسلاما سر می دادن و اسلام را در خطر می دیدن. یه سوال واسم پیش اومده اگه شنیدن صدای زن حرام هست همیشه حرامه؟ و اگه نباید بازی زن ورزشکار را نشون داد همیشه نباید نشون داد یا از دولتی به دولت دیگه فرق می کنه؟ و یا نه حلال و حرام را خودشون نسبت به مقتضیات زمان تشخیص و تغییر میدن.
برای تو
می گویند باز نخواهی گشت
می گویم
هرگز نرفته ای
وقتی فنجان چای ات
همین گونه سرد مانده ست روی میز
و این دسته گل هم
از این خشک تر نمی شود
یقین دارم
که هرگز نرفته ای
* علیرضا طبیب زاده
هر قدر هم که دوستت داشته باشد هرگز نخواهد توانست آنطور که من نامت را می بردم صدایت بزند. نام تو بر لب من که جاری می شد عمق داشت عمقی به وسعت تمامی خواستنم. خوشحالم که هیچ گاه تو را به نام اصلی ات صدا نکردم و حالا نامی که تو را به آن نام می خواندم تنها سرمایه من است، سرمایه ای که کسی نتوانست آن را از من بگیرد.
برای تو
عادت نکردهام هنوز...
خيال ميکنم
روزي باز ميگردي
آرام از پشت سر ميآيي،
مرا که به انتهاي خيابان خيره شدهام
دوباره به نام کوچک صدا ميزني و
عمر تنهاييام به پايان ميرسد
*پژمان الماسی نیا
قرار فردا حکم شهلا جاهد اجرا بشه و قصاص بشه. نمیدونم آدمی که می دونه فقط امشب زنده اس چه حسی میتونه داشته باشه شاید خوشحال باشه که بالاخره راحت میشه ولی مسلما ترس هم داره ترس از یه دنیای ناشناخته و شاید هم امید که در آخرین لحظه بخشیده بشه. بگذریم نمی خوام راجع به این موضوع بحث کنم. من شاید اصلا نتونم درک کنم که چی به خانواده لاله گذشته و نتونم ذره ای دردشون را بفهمم. ولی مطمئن هستم اگه جای اونا بودم حتما از قصاص می گذشتم نه به خاطر شهلا و دلرحمی نسبت به اون بلکه به خاطر خود لاله، فکر می کنم با بخشش، روح اون بیشتر به آرامش می رسه.
اینجا را هم بخونید
برای تو
هر جا که می رسم
تو به پیشوازم می آیی
حال آنکه
همیشه ترا
پشت سر می گذارم و ...
راه می افتم
ماجرا از چه قرار است؟...نمی دانم
یا تو معجزه می کنی
و یا من
تو را و جهان را خواب می بینم *
*رسول یونان
آهای آقای پلیسی که امروز بهم الکی گیر دادی و گفتی بزن کنار و وقتی دیدی هیچ خلافی نکردم گیر دادی به معاینه فنی ماشین با اینکه آرم معاینه فنی هم داشتم و منم زدم کنار و داشتی با متانت و آرامش باهام حرف می زدی که من یه دفعه پامو گذاشتم رو گاز و رفتم و اون موتور سوارها که تو خیابون بودن همه تشویقم کردن و داد زدن دمت گرم. باور کن نمی خواستم ضایعه ات کنم و هنوز یه ذره عذاب وجدان دارم ولی خب اینقدر خودم داغون و خسته بودم که نمی تونستم باهات کل کل کنم امیدوارم درک کرده باشی به هر حال ببخشید.
برای تو
بیچاره دلم
دکتر برایش نیم ساعت گریه تجویز کرده است
بیچاره دلم
آن قدر ساده است
که اگر صدای شرشرباران بشنود
خیس می شود
هی . . . تو که رفته ای
چه خوب کردی !
رفتن از شعر گفتن ساده تر است*
*آسیه امینی
یه زمانی میاد حرف نمی زنی، از گریه و شکایت خبری نیست، ساکت میشی، بیشتر شنونده ای، اینها به خاطر صبر نیست. سکوتت و آروم بودنت به خاطر صبور بودنت نیست. می فهمی دردت فقط مخصوص خودته. نه لازم نه امکان داره بقیه بفهمن دردی را که داری. یاد می گیری با غمت رفیق بشی. بلد میشی خودت بشی غمخوار خودت. خودت، خودت را دلداری بدی. غمت میشه سنگ صبورت، میشه سایه ات همیشه و همه جا باهات هست. می فهمی فقط خودت هستی و خودت و دردت. این خودت هستی که باید این بار را تنهایی به دوش بکشی تا کجا نمیدونی. هیچ انتظار نداری کسی ذره ای این بار را جا به جا کنه. یاد می گیری دردهای آدم، غصه های آدم، مثل شناسنامه آدم هستن کاملا شخصی فقط و فقط برای خودت. حتی اگه کسی بخواد کوچکترین اشاره ای بکنه لبخند می زنی و میگی دیگه مهم نیست.
برای تو
من و تو یکی بودیم...
یکی بود...
یکی نبود...
*محمدعلی بزرگنیا
تو وبلاگ گلی و خارخاسک دیدم که گاه شمار مدرسشون را نوشتن منم هوس کردم بنویسم.
کلاس اول: مدرسه طه، خانوم همت جو، با اینکه یه روز وقتی یه سری کارت تبریک برده بودم مدرسه و سر کلاس داشتم می دادم به دوستام خانوم همت جو زد تو گوشم که چرا سر کلاس این کار را کردم، ولی بازم شانس داشتم که تو کلاس خانم قنبری که هر کس را که می خواست تنبیه کنه می برد پای تخته و می گفت لخت شو، نبودم. لخت شو هم منظورش این بود که بچه ها مانتو شون را در بیارن. ولی خب بچه ها به خاطر همین لفظ لخت شو، چقدر گریه می کردن و چقدر استرس بهشون وارد می شد بماند . واقعا فکر کنم باید به خانوم قنبری نوبل روان شناسی می دادن.
کلاس دوم: خانوم خانی، چهر ه اش خیلی مهربون بود. یه روز که کار داشت و از کلاس رفت بیرون گفت نازی مواظب بچه ها باش سر و صدا نکنن. خب من بلد نبودم چطوری باید مواظب بچه ها باشم، اسم خوب ها و بد ها هم رو تخته نوشتم ولی چون اسم هر کس را که تو بدها می نوشتم باهام قهر می کرد همه را تو خوب ها نوشتم. وقتی اومد سر و صدای بچه ها مدرسه را برداشته بود. گفت از شایسته یاد بگیر وقتی مبصرش می کنم چقدر خوب کلاس را اداره می کنه. فکر کنم اونجا یه درصدی از اعتماد به نفسم را از دست دادم تا جایی که تا کلاس پنجم نه مبصر شدم، نه مامور آبخوری، نه مامور پله ها ( هم نسل های من میدونن مامور آبخوری و پله ها چیه)
کلاس سوم: خانوم مکتبی، علوم را اینطوری تدریس می کرد که می گفت یکی از بچه ها از روی کتاب بخونه بعد هر کس فهمیده توضیح بده. یه روز اول های سال من تو خونه درسی را که می دونستم فردا میده کلمه به کلمه حفظ کردم. فردای اون روز به یکی از بچه ها که از شهرستان اومده بود و زبانشون فارسی نبود و فارسی را خوب نمی تونست حرف بزنه گفت از رو کتاب بخونه. همه بچه ها گفتن خانوم ما اصلا نفهمیدم چی خوند ولی من گفتم خانوم ما توضیح بدیم؟ گفت بگو. منم کلمه به کلمه گفتم. اونم فکر کرد من حتما نابغه ای، چیزی هستم گفت مغزت مثل کامپیوتره. و از اون روز انتظارات یه نابغه را از من داشت و چند باری مامانم را خواست مدرسه و می گفت این مشکلی تو خونه داره که اینقدر پس رفت داشته. اولین تقلب زندگیم را هم تو این سال کردم و کشف کردم استعداد خوبی تو این کار دارم. برای امتحان نقاشی من که نقاشیم خوب نبود چندتا برگ از درخت تو حیاطمون کندم و با خودم بردم مدرسه و وقتی گفتن بچه ها برگه های امتحانیتون را در بیارید ( اون موقع ما خودمون برگه امتحانی می خریدیم)برگ ها را گذاشتم روی ورقه امتحانم و دورشون را خط کشیدم. نقاشیم خیلی طبیعی شد، بیست شدم.
کلاس چهارم: خانوم خواجه یار، فهمیدم از روی یه درس نوشتن کار بیهوده ای هست و لازم نیست از یه درس چند بار بنویسی و همون یک بار نوشتن کافیه بعد می تونی امضاء معلمت را خیلی تمیز پاک کنی و دوباره همون را نشانش بدی. دیکته هم که خودم به خودم می گفتم و مامان فقط بهم بیست می داد. خوردن موشک نزدیک مدرسه و پرت شدن از نیمکت ها و تعطیلی مدارس و التماس مامان که بشین پای تلویزیون درس ات را گوش کن. زنگ تفریح هم برامون مدرسه موش ها می ذاشتن. یه چند روزی هم شهرستان رفتم مدرسه ولی چون با بچه های فامیل تو یه کلاس بودیم و چند باری از مدرسه فرار کردیم دیگه مامان نگذاشت اونجا برم مدرسه.
کلاس پنجم: خانوم علیزاده، با بیانی مبصر بودیم هر وقت امتحان داشتیم معلممون برگه های امتحانی را می گذاشت توی کمد کلاس، من و بیانی هم بچه ها را موقع زنگ تفریح بیرون می کردیم و می رفتیم برگه خودمون را از کمد بیرون می آوردیم و همه اشتباهاتمون را از روی کتاب درست می کردیم. کلا اون سال همه نمره هام بیست بود. مامان بعد از پنج سال نتونست این عادتم را که از کلاس اول باهام بود و اکثرا مشق هام را صبح بیدار می شدم می نوشتم ترک بده.
اول راهنمایی: مدرسه مهدیه، فکر می کردم خیلی بزرگ شدم و با کاپشن و کلاسور مشکی خیلی جذابم
دوم راهنمایی: با سپیده اینقدر صمیمی شده بودیم که رازهامون را به هم می گفتیم، مثل این راز که ما ویدئو داریم.
سوم راهنمایی: اوج بی ادبی، یه اکیپ هفت، هشت نفری شده بودیم. برای اینکه با سپیده بتونم تمام مدت حرف بزنم پشت به تخته سیاه می نشستم واقعا نمی دونم معلم هامون چطوری ما را تحمل می کردن. یه بار هم ناظممون به جرم فرار از مدرسه دستگیرم کرد.
اول دبیرستان: مدرسه هفت تیر، هفته اول نیمکتمون را سر کلاس برگردوندم، گفتن بگو پدرت بیاد مدرسه فقط پدرت، مادرت قبول نیست، اخطار دادن به پدرم که اگه اینطوری پیش بره نگه اش نمی داریم . وقتی اومدیم خونه پدرم کلی افتخار کرد که همچین دختری داره و شیطنتش شبیه بچه گی های خودشه و یه خودکار بهم داد که توش از اون ترقه های تفنگ می ذاشتیم و وقتی درش را باز می کردیم صدا می داد. گفت ببرمش مدرسه و باهاش معلم هامون را بترسونم. اون سال نمره انضباطم ده شد.
بقیه دبیرستان هم اتفاق خاصی یادم نیست همه خنده بود و شیطنت.
برای تو
غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مساله میان من و عشق حل شده است*
*حمیدرضا برقعی
خانواده مادری من برعکس خانواده پدری اصولا افراد بی آزاری هستن و هر کس سرگرم زندگی خودش هست و به کار هم کاری ندارن و وقتی دور هم جمع می شوند سعی میکنن خوش بگذرونن و خیلی دنبال حاشیه و اینکه اون چه کار کرد و چه کار نکرد نیستن، البته مثل همیشه اینجا هم استثنایی هست، یکی از افراد فامیل مادریم یعنی یکی از دختر خاله هام از اون آدمایی هست که باید ازشون ترسید، از اون آدمایی که خودشون شر هستن و دنبال شر هم می گردن. فقط کافیه از کسی نقطه ضعفی ببینه، دیگه واسه طرف آبرویی نمی مونه. همه هم با این آدم ارتباطشون را محدود یا قطع کردن. سال اول که با امیر حرف میزدم، یک روز این دختر خاله به من تلفن کرد و بعد از سلام و احوال پرسی گفت: نازی کم پیدایی و نیستی و سرت گرمه و از این جور حرفها، فهمیدم تا حدی از موضوع خبر داره، گفتم :چطور مگه؟ گفت حالا دیگه ما غریبه شدیم با هم دانشگاهیت حرف می زنی و به ما نمی گی، خب منم تا جاییکه تونستم انکار کردم، فکر کردم حتما ما را تو خیابون یا جایی دیده و خواستم یه جور ماست مالی کنم. که دیدم میگه من آدم شناسیم خیلی خوبه پسر خوبیه حتما باهاش ازدواج کن. گفتم: کدوم پسر؟ گفت: امیر دیگه. یعنی همین طور پشت تلفن خشکم زد. نمی دونستم اسم امیر را از کجا می دونه، گفتم آهان اونو میگی اونم یه همکلاسیه مثل بقیه. گفت: نخیر اصلا اینطور نیست، میدونی از کجا میدونم؟ گفتم: از کجا؟ گفت داشتم به جایی تلفن می کردم دیدم خط روی خط افتاده یه کم دقت کردم دیدم صدا آشناست، فهمیدم صدای توئه که داشتی با امیر حرف میزدی. اولش فکر کردم همچین چیزی امکان نداره و داره یه دستی می زنه، خب ما بچه که بودیم خط رو خط می افتاد ولی اون سال ها خیلی کم این اتفاق می افتاد. حالا اگه واقعا هم خط رو خط افتاده باشه یعنی دیگه من خدای شانسم که باید یه آشنا اونم همچین کسی صدامو بشنوه. گفتم: یه چیزی میگی، مگه همچین چیزی ممکنه؟ که شروع کرد واو به واو حرفهایی که با امیر زده بودیم را گفت.
تنها شانسی که آوردم این بود که اول آشناییمون بود و اون روز ما فقط راجع به مسئله درس و دانشگاه حرف زده بودیم نمی دونم اگه مثلا چند ماه بعد حرفهامون را می شنید چه اتفاقی می افتاد. یعنی واقعا به نظر شما احتمال افتادن همچین اتفاقی یک در چند میلیونه؟
برای تو
خراب شود شهر خفتهي بخت من
كه بر سنگفرش آن
تو با ديگري نفس كشيدهاي و
آب از آب تكان نخورده است
مگر ذوق شاعرانه اي
بیچاره چشمهاي من
كه
دود سيگار شدي
برف يك روز گرم
سنگ گيج كهكشاني دور
بر سر شاعري كه سالهاي سال
تو را به شعر نوشته است
از زمستان پريده اي
از آغوش من
شكوفه كردهاي دست در دست ديگري
و من هنوز پاييزم
عشق من
چه ساده قسمت ديگران شدي*
*کامران فریدی
تمامی کلمات برای من با تو معنا میشود، تو یعنی رفتن و نرسیدن، تو یعنی دور خیلی دور، تو یعنی تمامی آرزوهای رفته از دست، یعنی امیدی که هیچگاه به بار ننشست، یعنی فرداهایی پر از ابهام، یعنی دیروزی به اندازه تمامی حسرت های دنیا، تو یعنی تمام واحدهای جهان، وزن ها را می سنجم با دلتنگی ام برای تو، فاصله ها را با میزان دوری تو، زمان ها را با این که چقدر وقت هست که ندیدمت. شکست، دلتنگیه عصرهای جمعه، زندگی، پرواز، بزرگی، رفاقت و .... همه یعنی تو.
برای تو
بیا امشب کمی برگها را قدم بزنیم
نگران نباش
کسی ما را با هم نخواهد دید
اگر هم دید؛ خیالی نیست
بگو داشتم با خودم قدم میزدم!
* رضا کاظمی
اینو گوش کنید و از این هوا لذت ببرید.
برای تو
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی؟
چرا؟!
سراسیمه و مشتاق
سالهاست بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی.*** باران با صدای استاد شجریان
**حسین پناهی

